چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

یک پرواز کم نظیر

.
چندتا بچه که جمع می‌شدیم و شیطنت و سرو صدایی به‌را می‌انداختیم پدر با لحنی سرخو‍شانه می‌پرسید
" بلدید ادای آدمیزاد را در بیاورید؟ ".
البته ما هم که معنای این حرف را نمی‌فهمیدیم، به کار خودمان ادامه می‌دادیم.

یک پرواز از کاراکاس به دمشق و از دمشق به تهران هفته‌ای یک‌بار انجام می‌شود و بعد هم همین مسیر به‌طور معکوس. ظاهرا چند سالی هست که این پرواز ادامه دارد وباوجود این‌که مسافران کمی از این پرواز استفاده می‌کنند ولی به علامت این‌که ما سه کشور ثابت کنیم که خیلی باهم دوست و گوگولی هستیم، برلج بقیه‌ی خطوط هوایی هم که شده این پرواز را مرتب انجام می‌دهیم. این هفته اما یک اتفاق جالب افتاده. پرواز از کاراکاس راه میافتد تا به دمشق می‌رسد. آن‌جا مسافران را به بهانه‌ی سوخت گیری پیاده می‌کند و با اعلام این‌که تعداد مسافران کم است برمی‌گردد به کاراکاس و مسافران محترم ایرانی هم پنجاه ساعت در دمشق معطل می‌مانند تا بتوانند برگردند به ایران.( تمام منبع خبر از رادیوایران است که در اتوموبیل گوش می‌دادم و به جون خودم و تمام دوستانم اصلا قصد سیاه نمایی و از این حرف‌ها را هم ندارم و ضمنا تفسیر خبر هم اصلا به من مربوط نمی‌شود).

بله داشتم می‌گفتم، بچه که بودیم پدرمان گاهی سوالاتی می‌کرد...
.

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

فقط یک آه...


دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

وبلاگ‌ها

.
یک نوشته‌ی حسابی چیست؟ چه جور متنی را بعد از خواندنش می توانیم حسابی بنامیم؟ بعد از این انقلاب وبلاگی که شوخی شوخی یک خروارآدم را نویسنده کرد و بعد از اتفاقاتی که در این کشور افتاد و عده‌ی زیادی را به شوق واداشت که بنویسند و بگویند و تعریف کنند، متن‌ها و نوشته‌های زیادی را دیدیم که در معیار کارهای معمولی وبلاگی ممکن بود لقب ((حسابی)) را نثارشان کنیم. افرادی تلاش می‌کردند که خبر رسانی کنند، عده‌ای سعی داشتند اوضاع و شرایط را تحلیل کنند وبعضی دیگر با دلشان و با احساسشان می‌نوشتند. نویسنده‌های واقعی، گزارش‌گران حرفه‌ای، هنرمندان و اندیشمندان صاحب‌نظر به آرامی کار خودشان را می‌کردند و تاثیر خاص خودشان را داشتند اما این خیل عظیم وبلاگ نویس جدید، با شور و شوق زیادی به‌کار تولید خودش می‌پرداخت و روایت‌های خودش را داشت. نوشته‌های این نویسندگان غیر حرفه‌ای هرچه نداشت، صمیمیت داشت و سرشار بود از عاطفه و احساس. و این‌گونه بود که هر روز مقدار زیادی نوشته‌ی (( حسابی )) در وبلاگ‌ها نشر پیدا می‌کرد. علاوه بر این، افراد داشتند باهم آشنا می‌شدند و ارتباط برقرار می‌کردند و گروه‌های فکری مشخص داشت شکل می‌گرفت.
این روزها اما این نوشته‌های حسابی و این نشانه‌های مشخص کم‌تر به چشم(من) می‌خورد. علت شاید که سرمای زمستان و سرهای درگریبان است که در این صورت خیلی طبیعی (و شاید نه خیلی قابل قبول) یاشد . به هر‌حال همه یاد گرفته‌ایم که وقتی تیم فوتبال مورد علاقه‌مان از حریف جلو باشد تشویقش کنیم و در صورت بازی در شرایط برابر سکوت کنیم و در صورت احساس برتری حریف، حتی زبان به انتقاد وسرزنش و گاهی هم توهین‌های مستقیم رو به تیم خودمان باز کنیم.
چرایی این گونه موضوعات حتما برمی‌گردد به تحلیل‌های جامعه شناسی ، مردم شناسی و روانشناسی تخصصی و علمی اما آن‌چه که ما ساده دلان با آن خو گرفته‎‌ایم، درک نکته‌ای است بسیار اصولی، همیشگی و زیربنایی و آن این‌که :
مردم دارند زندگیشان را می‌کنند!
که ساده ترین مفهومش نشان از بودن و همیشه بودن و دیدن و همیشه دیدن مردم دارد. یعنی که سکوت به معنای پایان نیست، به معنای نبودن و ندیدن هم نیست. مردم حضور دارند، همیشه حضور دارند. این حضور اما همیشه یکسان و یک شکل نیست. گاهی بازیگرند و گاهی نظاره گر. اما همیشه هستند و در بودن خود نقش‌های گوناگونی را تجربه می‌کنند.
فکر می‌کنم نوشته‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها هم از این قاعده به‌دور نیستند و اگر از آن فوران احساسات قبلی، کم‌تر نشانی باشد جای تعجبی نیست و باید به‌یاد داشته باشیم که:
مردم دارند زندگیشان را می‌کنند!
.

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

صورت‌گرِ نسلِ سوخته



.


صورت‌گرِ صمیمیِ یک نسلِ سوخته‌ست


ابن دل، که صادقانه صدا می‌زند ترا


.




تصویر از:Project-Hope










تعامل شکم و فرهنگ


.


چند روز پیش در وبلاگ توکا نیستانی خواندم که رفته جگرکی و با کمال تعجب دیده همکارش در چلچراغ در حال پذیرایی است. من "مرتضی ناعمه" را نمی شناسم اما به استناد توکا باید این غم یا شادی را برای خودمان کنار بگذاریم که یک روزنامه نگار عاقبت جگرکی شد.
عجیب نیست که این روزها روزنامه نگاران بیکار سر از شغل های عجیب درمی آورند.در روزگاری که عصر رسانه و اطلاع رسانی و خبر است من خبرنگارانی را می شناسم که با موتور مسافرکشی می کنند و یکی دیگر را می شناسم که دنبال مجوز تاکسی است.
همین چند ساعت پیش یک نفر تعریف کرد که چگونه دو روزنامه تنها با سه خبرنگار در حال انتشارند!یعنی فقط سه نفر هر روز دو تا روزنامه را منتشر می کنند و نام رسانه بر پیشانی خود دارند.
البته نباید فراموش کنیم که صدا و سیما یک تنه این نقصان را جبران کرده و با هزاران هزار نفر نیروی استخدامی و پیمانی و قراردادی و ساختمان ها و امکاناتی که کم از یک کشور ندارد ، خروجی بهتر از آن دو روزنامه ندارد.
حالا این که یک روزنامه نگار جگرفروش شود چه اهمیتی دارد؟ اصلا موضوع ناراحت کننده ای است؟ متنی که توکا نوشته بیشتر شبیه یک رپرتاژ آگهی است و خوانندگانش را ترغیب کرده که بروند جگر بخورند.حتی نشانی اش را هم گذاشته : توکالی- خیابان خرمشهر- خیابان نیلوفر- بالاتر از میدان نیلوفر، جنب خشکشویی
حالا در این وانفسا که دلی برایمان نمانده شاید خوردن جگر پیشنهاد بدی نباشد.

.

حذف وبلاگ‌های تعطیل شده

.
دوازده وبلاگ را از مجموعه‌ی (( وبلاگ‌هایی که می‌خوانم )) حذف کردم. بعضی توسط از ما بهتران حذف شده بودند، بعضی دیگر ظاهرا خیلی گرفتارند و مدت‌های زیادی هست که به‌روز نکرده‌اند، بعضی دیگر هم شاید اسباب کشی کرده‌اند و من خبر ندارم.
خوشبختانه تعداد وبلاگ‌ها به‌قدری زیاد است که صدتاصدتا هم حذف بشوند بازهم به قدر کفایت وجود دارد.
فقط تعجب می‌کنم از کسانی که می‌دانم هستند ولی دیگر نمی‌نویسند ! فکر می‌کنم مشکل مستقیم یا غیر مستقیم همان مشکل قدیمی ((غم نان )) است.
.

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

بازهم سلام

.
وقتی آدم یک مدت از اینترنت دورباشد احساس آرامش می‌کند. ولی وقتی برگشت احساس عقب ماندگی بدجوری دل آدم را می‌سوزاند. این که در طی مدتی که تو نبودی چه کارهای ارزشمندی شده و دیگران مثل تو وقتشان رانکشته‌اند خیلی غبطه آور است.
اصلا منظورم به نوشته‌های بزرگان نیست. در مورد آدم‌های معمولی صحبت می‌کنم. برو بچه‌هایی که معمولی هستند و از احساساتشان و از غم و شادیشان و از دوستی‌هایشان و دل مشغولی‌هایشان می‌نویسند و پاکند و زیبا و صادق. خواندن این‌ها به آدم نشاط می‌دهد و احساس جاودانگی ! و این‌که شب پرستان چقدر از مرحله پرت تشریف دارند که شادمانه فکر می‌کنند توانسته‌اند زندگی را و شادی را و احساس را وشور و نشاط را بکشند و بعد بروند با خیال راحت خریدهای گنده گنده بکنند و بنز و بی ام و سوار شوند و .....
ولش کن قول داده بودم از این حرف‌ها نزنم.
این زنجانی بندر عباس نشین که همچنان مشغول است و هیچ نوع سدی هم حریفش نیست انگار. دوست گوشه گیر من هم که مرتب به تولید مشغول است و چنان کارهای خوبی می‌کند که شاید روزی در یک دیدار روبرو، بدون توجه به خطر آنفولانزای خوکی ببوسمش!
این دوست خارج نشین دلتنگ هم که انگار دریایی از مهر و محبت را در دلش دارد هنوز کار می کند و به کوری چشم خفاشان می نویسد.کلی هم محبت کرده و یک پستش را داده به من که سپاسگزارش هستم. حبیب آقا هم که مطابق معمول مشغول است و با وجود اختلافات دیدگاهی که گاهی باهم داریم همیشه برایم انگیزه ای بوده که زندگی را بهتر تنفس کنم و بیشتر بفهمم.
خیلی ها را هنوز نخوانده ام بخصوص کارهای استاد قزللو که خیلی کارهایش را دوست دارم . و این دوستمان مکتوب و ناصر کرمی و خیلی های دیگر.خوشبختانه آنقدر زیادند که هرچه نام ببری تمام نمی شوند.
دوستی نوشته که بهروز بقایی در بیمارستان بستری است. متاسف شدم. از آن هنرمندان بی ادعا و پاک و صدیق است که تمام عمرش در خدمت هنر و مردم بوده. برایش آرزوی سلامتی می کنم.