دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

وبلاگ‌ها

.
یک نوشته‌ی حسابی چیست؟ چه جور متنی را بعد از خواندنش می توانیم حسابی بنامیم؟ بعد از این انقلاب وبلاگی که شوخی شوخی یک خروارآدم را نویسنده کرد و بعد از اتفاقاتی که در این کشور افتاد و عده‌ی زیادی را به شوق واداشت که بنویسند و بگویند و تعریف کنند، متن‌ها و نوشته‌های زیادی را دیدیم که در معیار کارهای معمولی وبلاگی ممکن بود لقب ((حسابی)) را نثارشان کنیم. افرادی تلاش می‌کردند که خبر رسانی کنند، عده‌ای سعی داشتند اوضاع و شرایط را تحلیل کنند وبعضی دیگر با دلشان و با احساسشان می‌نوشتند. نویسنده‌های واقعی، گزارش‌گران حرفه‌ای، هنرمندان و اندیشمندان صاحب‌نظر به آرامی کار خودشان را می‌کردند و تاثیر خاص خودشان را داشتند اما این خیل عظیم وبلاگ نویس جدید، با شور و شوق زیادی به‌کار تولید خودش می‌پرداخت و روایت‌های خودش را داشت. نوشته‌های این نویسندگان غیر حرفه‌ای هرچه نداشت، صمیمیت داشت و سرشار بود از عاطفه و احساس. و این‌گونه بود که هر روز مقدار زیادی نوشته‌ی (( حسابی )) در وبلاگ‌ها نشر پیدا می‌کرد. علاوه بر این، افراد داشتند باهم آشنا می‌شدند و ارتباط برقرار می‌کردند و گروه‌های فکری مشخص داشت شکل می‌گرفت.
این روزها اما این نوشته‌های حسابی و این نشانه‌های مشخص کم‌تر به چشم(من) می‌خورد. علت شاید که سرمای زمستان و سرهای درگریبان است که در این صورت خیلی طبیعی (و شاید نه خیلی قابل قبول) یاشد . به هر‌حال همه یاد گرفته‌ایم که وقتی تیم فوتبال مورد علاقه‌مان از حریف جلو باشد تشویقش کنیم و در صورت بازی در شرایط برابر سکوت کنیم و در صورت احساس برتری حریف، حتی زبان به انتقاد وسرزنش و گاهی هم توهین‌های مستقیم رو به تیم خودمان باز کنیم.
چرایی این گونه موضوعات حتما برمی‌گردد به تحلیل‌های جامعه شناسی ، مردم شناسی و روانشناسی تخصصی و علمی اما آن‌چه که ما ساده دلان با آن خو گرفته‎‌ایم، درک نکته‌ای است بسیار اصولی، همیشگی و زیربنایی و آن این‌که :
مردم دارند زندگیشان را می‌کنند!
که ساده ترین مفهومش نشان از بودن و همیشه بودن و دیدن و همیشه دیدن مردم دارد. یعنی که سکوت به معنای پایان نیست، به معنای نبودن و ندیدن هم نیست. مردم حضور دارند، همیشه حضور دارند. این حضور اما همیشه یکسان و یک شکل نیست. گاهی بازیگرند و گاهی نظاره گر. اما همیشه هستند و در بودن خود نقش‌های گوناگونی را تجربه می‌کنند.
فکر می‌کنم نوشته‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها هم از این قاعده به‌دور نیستند و اگر از آن فوران احساسات قبلی، کم‌تر نشانی باشد جای تعجبی نیست و باید به‌یاد داشته باشیم که:
مردم دارند زندگیشان را می‌کنند!
.

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

صورت‌گرِ نسلِ سوخته



.


صورت‌گرِ صمیمیِ یک نسلِ سوخته‌ست


ابن دل، که صادقانه صدا می‌زند ترا


.




تصویر از:Project-Hope










تعامل شکم و فرهنگ


.


چند روز پیش در وبلاگ توکا نیستانی خواندم که رفته جگرکی و با کمال تعجب دیده همکارش در چلچراغ در حال پذیرایی است. من "مرتضی ناعمه" را نمی شناسم اما به استناد توکا باید این غم یا شادی را برای خودمان کنار بگذاریم که یک روزنامه نگار عاقبت جگرکی شد.
عجیب نیست که این روزها روزنامه نگاران بیکار سر از شغل های عجیب درمی آورند.در روزگاری که عصر رسانه و اطلاع رسانی و خبر است من خبرنگارانی را می شناسم که با موتور مسافرکشی می کنند و یکی دیگر را می شناسم که دنبال مجوز تاکسی است.
همین چند ساعت پیش یک نفر تعریف کرد که چگونه دو روزنامه تنها با سه خبرنگار در حال انتشارند!یعنی فقط سه نفر هر روز دو تا روزنامه را منتشر می کنند و نام رسانه بر پیشانی خود دارند.
البته نباید فراموش کنیم که صدا و سیما یک تنه این نقصان را جبران کرده و با هزاران هزار نفر نیروی استخدامی و پیمانی و قراردادی و ساختمان ها و امکاناتی که کم از یک کشور ندارد ، خروجی بهتر از آن دو روزنامه ندارد.
حالا این که یک روزنامه نگار جگرفروش شود چه اهمیتی دارد؟ اصلا موضوع ناراحت کننده ای است؟ متنی که توکا نوشته بیشتر شبیه یک رپرتاژ آگهی است و خوانندگانش را ترغیب کرده که بروند جگر بخورند.حتی نشانی اش را هم گذاشته : توکالی- خیابان خرمشهر- خیابان نیلوفر- بالاتر از میدان نیلوفر، جنب خشکشویی
حالا در این وانفسا که دلی برایمان نمانده شاید خوردن جگر پیشنهاد بدی نباشد.

.

حذف وبلاگ‌های تعطیل شده

.
دوازده وبلاگ را از مجموعه‌ی (( وبلاگ‌هایی که می‌خوانم )) حذف کردم. بعضی توسط از ما بهتران حذف شده بودند، بعضی دیگر ظاهرا خیلی گرفتارند و مدت‌های زیادی هست که به‌روز نکرده‌اند، بعضی دیگر هم شاید اسباب کشی کرده‌اند و من خبر ندارم.
خوشبختانه تعداد وبلاگ‌ها به‌قدری زیاد است که صدتاصدتا هم حذف بشوند بازهم به قدر کفایت وجود دارد.
فقط تعجب می‌کنم از کسانی که می‌دانم هستند ولی دیگر نمی‌نویسند ! فکر می‌کنم مشکل مستقیم یا غیر مستقیم همان مشکل قدیمی ((غم نان )) است.
.

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

بازهم سلام

.
وقتی آدم یک مدت از اینترنت دورباشد احساس آرامش می‌کند. ولی وقتی برگشت احساس عقب ماندگی بدجوری دل آدم را می‌سوزاند. این که در طی مدتی که تو نبودی چه کارهای ارزشمندی شده و دیگران مثل تو وقتشان رانکشته‌اند خیلی غبطه آور است.
اصلا منظورم به نوشته‌های بزرگان نیست. در مورد آدم‌های معمولی صحبت می‌کنم. برو بچه‌هایی که معمولی هستند و از احساساتشان و از غم و شادیشان و از دوستی‌هایشان و دل مشغولی‌هایشان می‌نویسند و پاکند و زیبا و صادق. خواندن این‌ها به آدم نشاط می‌دهد و احساس جاودانگی ! و این‌که شب پرستان چقدر از مرحله پرت تشریف دارند که شادمانه فکر می‌کنند توانسته‌اند زندگی را و شادی را و احساس را وشور و نشاط را بکشند و بعد بروند با خیال راحت خریدهای گنده گنده بکنند و بنز و بی ام و سوار شوند و .....
ولش کن قول داده بودم از این حرف‌ها نزنم.
این زنجانی بندر عباس نشین که همچنان مشغول است و هیچ نوع سدی هم حریفش نیست انگار. دوست گوشه گیر من هم که مرتب به تولید مشغول است و چنان کارهای خوبی می‌کند که شاید روزی در یک دیدار روبرو، بدون توجه به خطر آنفولانزای خوکی ببوسمش!
این دوست خارج نشین دلتنگ هم که انگار دریایی از مهر و محبت را در دلش دارد هنوز کار می کند و به کوری چشم خفاشان می نویسد.کلی هم محبت کرده و یک پستش را داده به من که سپاسگزارش هستم. حبیب آقا هم که مطابق معمول مشغول است و با وجود اختلافات دیدگاهی که گاهی باهم داریم همیشه برایم انگیزه ای بوده که زندگی را بهتر تنفس کنم و بیشتر بفهمم.
خیلی ها را هنوز نخوانده ام بخصوص کارهای استاد قزللو که خیلی کارهایش را دوست دارم . و این دوستمان مکتوب و ناصر کرمی و خیلی های دیگر.خوشبختانه آنقدر زیادند که هرچه نام ببری تمام نمی شوند.
دوستی نوشته که بهروز بقایی در بیمارستان بستری است. متاسف شدم. از آن هنرمندان بی ادعا و پاک و صدیق است که تمام عمرش در خدمت هنر و مردم بوده. برایش آرزوی سلامتی می کنم.

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

میلاد چراغ افروز همسایگان مبارک باد.


.


در شبِ سرد زمستانی


کوره‌ی خورشید هم چون کوره‌یِ گرمِ چراغ ِ من نمی‌سوزد


و به مانندِ چراغِ من


نه می‌افروزد چراغی هیچ


نه فروبسته به یخ، ماهی که از بالا می‌افروزد


من چراغم را در آمد-رفتن همسایه‌ام افروختم در یک شبِ تاریک


و شب سردِ زمستان بود


.


آی، آموزگار روشنایی

میلادت مبارک


تقی دیوونه

.
اسمش را بدون هیچ تعارفی با پسوند (( دیوونه)) صدا می‌زنند. چیزی مثل ((تقی دیوونه)). بلند قد است و خوش تیپ، با موهایی که اول جوگندمی شد و بعد آرام آرام رو به سپیدی رفت. تنها زندگی می‌کند. با دوست و آشنا و فامیل ارتباطی ندارد. روابطش با همسایه‌هایش خوب نیست. هرچند سال یک‌بار هم بر سر مسایل آپارتمان نشینی دعوای شدیدی درمی‌گیرد که چندباری هم کار به زدو خورد و کلانتری کشیده. ظاهرا بنظر میاید که یک بیمار روانی است که انزوا طلبی و گوشه نشینی را دوست دارد. هیچ وقت برای من اهمیت خاصی نداشت. همسایه‌ی یکی از بستگان است که فقط در موارد خیلی کمی نامی از او برده می‌شد. تا یک بار که در ضمن یک صحبت پرت و پلا یک نفر گفت که بیچاره دانشجوها! من کنجکاو شدم و سوال کردم که معلوم شد ((تقی دیوونه))استاد دانشگاه است. از آن به بعد برایم شد یک علامت سوال. این آدم کیست وچطور زندگی می‌کند؟ چرا تنهاست؟ و همه‌ی مسایلی که در مورد او و زندگیش وجود داشت برایم جالب شد. امکان بدست آوردن اطلاعات وجود نداشت و این کنجکاوی بامن ماند تا روزی و روروزگاری که لوله‌های خانه‌اش ترکید و نشت آب به طبقه پایین و لزوم بنایی و از این کارها و ما که برای احوال پرسی و کمک احتمالی رفته بودیم مواجه شدیم با جناب آقای ((تقی)) که با حفظ سمت به عنوان ((دیوونه)) استاد دانشگاه هم بود. فرصتی پیش آمد که نیم ساعتی را با او صحبت کنم و بتوانم حداقل قسمتی از جواب‌هایم را بگیرم. آن‌جا بود که فهمیدم این آقا فارغ‌التحصیل آکسفورد است(البته از نوع واقعی) و علاوه بر تدریس در دانشگاه، در گیر فعالیت‌های تحقیقاتی است که سال‌هاست ادامه دارد و با انتخاب یک زندگی آرام روابطش را خلاصه کرده در کارهایش و پرندگان بی شماری که در خانه نگهداری می‌کند. چیزی که من دیدم آدمی بود درسطح بالای علمی، بسیار منطقی و موقر که دوست نداشت وارد ارتباطات شلوغ اجتماعی بشود. نمی‌خواستم قضاوت کنم، اما نمی‌توانستم قضاوت نکنم. ما عادت کرده‌ایم که به معیارهای اجتماع پایبند باشیم. تنها کسانی که مجاز به خروج از این ارتباط‌ها هستند هنرمندان واندیشمندان هستند و احتمالا بیماران روانی و گوشه گیران و دیوانگان. درمورد این افراد هرنوع رفتار غیر عادی را مجاز می‌شماریم. با لبخند از کارهای غیر نرمالی که انشتین انجام داده یاد می کنیم، بتهوون را به دلیل زیر پا گذاشتن ضوابط اجتماعی زمان خودش ستایش می‌کنیم و از طرفی فلان دوست و آشنایمان را تقبیح می‌کنیم که چرا تسلیم شرایط و قراردادهای اجتماعی نشده است. و حالا این سوال که ((تقی دیوونه)) را باید در کدام دسته طبقه بندی کرد؟
.

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

سلامی دوباره

.
سلام
من آمدم. من آمدم که دوباره بنویسم. آمده بودم که نبودنم را جبران کنم. که در زیر پست قبلی، دوستی خبر از درگذشت یک شخصیت ادبی داده بود. خیلی ساده نوشته که:" ... ناباورانه است ولی مهدی سحابی(مترجم کتاب بزرگ پروست) درگذشت".
چقدر داریم عادت می‌کنیم به این خبرها، و چقدر سخت است باور این که زایشی درکار نیست و یا کم‌تر درکار است. این دوستان از تمام ابزارهای باغبانی فقط قیچی و تبر را می‌شناسند و اوج هنرشان در هرس کردن دسته‌های بزرگ گل است. و این میان اگر گلی، بوته‌ای چیزی به صورت خودرو هم متولدشود و رشد کند باید خیلی شانس داشته باشد که ((دَم قیچی)) نشود.
به هرحال آمدم. رفتنم معنای بدی نداشت. گرفتاریهای شخصی و در گیری‌های شغلی دست به دست هم دادند تا مدتی نباشم و دلم برای اینجا و دوستانم و خودم تنگ بشود.یک روز درسحرگاه متوجه می‌شوی که یک چیزهایی تغییر کرده و یا یک چیزهایی را گم کرده‌ای یا از تو دزدیده شده.
مدتی پیش یک روز درست به همان شکل - اما این دفعه درساعت دو بعد از ظهر- پیکی میاید و می‌گوید که دوساعت برای خالی کردن صندلیت وقت داری. و این‌طوری است که آدم می‌شود( آدم بیکار). بعدکه کار جور می‌شود، خانه عوض کردن و اسباب کشی و زجر فراوان این قضایا. خلاصه تا خودت را پیدا کنی کلی وقت از دست دادی و چاره ای هم نیست.
آمدم که بنویسم از چیزهایی که از دست دادیم و از دست دادم. در هردو مورد فقط یک چیز بنظرم رسید که از قدیم گفته بودند: ...وای از آن روز که گدا معتبر شود... یا یک چنین چیزهایی. چاره‌ای نیست که از ماست که برماست. یعنی باید صبر کرد و کار کرد و خون دل خورد تابالاخره این باغچه‌ی کوچک ثمری بدهد.
یکی دو روز مانده به تولد نیمای بزرگ. به این مناسبت شعرهایش را گوش می کنم با اجرایی احمد رضا احمدی و صدای جادویی محمد نوری و این سطور را می نویسم. از این‌که از این طریق دوستانی تازه پیدا کردم و احساس تازگیشان را لمس کردم به خودم می‌بالم. برای آن‌که خارج است و دلش تنگ شده برای این‌جا، برای آن‌که نی نی‌اش را احساس می‌کندوشاد می‌شود، برای آن‌که پدرش را بی پرسشی و بی پاسخی دو بار ازدست داد، برای او که از غربت با شعرهایش هر از چندی شادم می‌کند، برای آن زنجانیِ بندر عباس نشین ف ی ل ت ر شده، ... برای آن علاف سابق که چرک‌نویس‌هایش همیشه برایم جذاب بود، برای همه و همه درود می‌فرستم و سلام.
همه‌ی این حرف‌ها برای این بود که بگویم من دوباره آمدم. فکر میکنم محمد علی بهمنی در یکی از شعر هایش چنین چیزی گفته بود:
هنوز زنده‌ام و زنده بودنم
خاری است به چشم نامردم زوال پرست
.
شاد باشید و پایدار و برقرار
.