۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

خیابان کریمخان هنوز هست!


.
دیروز بعد از مدت‌ها رفته بودم خیابان کریمخان. دنبال یک خرید اداری بودم، از فرصت استفاده کردم و یک سر رفتم خانه هنرمندان و کتابفروشی ‌های کریمخان را هم گشتم و لذت بردم.
درراه برگشت که بودیم کمی چرت زدم و فکر کردم.
متوجه شدم که نویسنده‌ها بدون اطلاع من می‌نویسند و شاعرها بدون مشورت بامن شعر می‌گویند و خواننده‌ها بدون این‌که از من اجازه بگیرند کتاب می‌خرند! این مردم هیچ چیز را رعایت نمی‌کنند و انگار که من یک عدد چغندر هستم اصلا حرمتم را نگه نمی‌دارند. به این نتیجه رسیدم که این مردم هنوز دارند فکر می‌کنند و این خیلی بد است. داشتم دنبال راه چاره می‌گشتم که راننده با تکانی از خواب بیدارم کرد و گفت: هی آقا ، پاشو، دیگه باید پیاده شی!!!
.

۳ نظر:

shadi baghi گفت...

و من فهمیدم بعد از رفتنم هنوز میخندد
هنوز راه میرود
هنوز چایی میخورد
و باور نمیکردم اینهمه خوشحال باشد

سارا گفت...

خوش به حالتون.آخرین روزی که ایران بودم، رفتم خیابون کریم خان و کتاب خریدم.دلم می خواست همه کتاب ها را بخرم، همه ویترین هایش را به خاطر بسپرم. آخر من ده سال از عمرم را با این خیابون و کتابفروشی هاش گذروند. یادش به خیر
می خواستم تو سفرم به ایران با شما دوستهای جدیدم تو یه کافی شاپ تو خیابون کریم خان قرار بگذارم.حیف که نشد بیام.

asoo گفت...

نمیتونم فکر کنم اگه بابت هر کاری باید اجازه میگرفتی چی می شد.
من همیشه دم دمای بهار هوای خیابون کریم خان میکنم
یا اوایل مهر ماه
هر وقت تو اون خیابونها میرم حس میکنم شده ده سال پیش
گاهی که دارم رانندگی میکنم و از اون خیابون رد میشم با تعجب به فرمون ماشین نگاه میکنم و یادم می اد که چه زود دیر میشه