۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

پیروزی انتخاباتی و نیاز به کمی تغییر دکوراسیون وبلاگ

زمانی که ممکن بود خیلی غمگین و نا امید باشم ( غمگین بودم، اما نا امید هرگز! ) گشتم و شعری را پیدا کردم که برای زینت عنوان وبلاگ مناسب باشد. آن بالا برای چند سال نوشته بودم:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان / هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است


شاید شعاری بود که برای دلخوشی نوشته شده باشد، اما نه، واقعا چنین اعتقادی داشتم و دارم. حالا با اتفاقات جدیدی که افتاد و با همت بزرگ مردمان خوب کشورمان، ثابت کردیم که با استفاده ازعقلانیت کامل و به‌دور از احساسات می‌شود کارهای بسیار بزرگی انجام داد. حالا احساس می کنم زمان آن رسیده که شعر بالای وبلاگ را تغییر دهم و چیزی را بنویسم که باز عمیقا اعتقاد دارم. گشتی در اشعار زدم و این شعر را پسندیدم.و فکر می کنم زبان حال ما است:
    بکوشیم، کوشیدنی مردوار/ رگ جان به کوشش کنیم استوار    
این شعر از(( نظامی )) است و شاید بعدها بتوانم شعر مناسب‌تر و زیباتری انتخاب کنم اما نکته‌ای که در این روزهای شاد و حساس باید مورد توجه قرار گیرد همین نکته ازلی و ابدی و بدیهی است که : نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود و نخواهد شد و هیچ کس دیگری هم برایت سوغاتی نخواهد آورد و اگر گنج می‌طلبی باید بلند شوی و تکانی به خودت بدهی و به‌دور از انواع فرضیه‌ها و تئوری‌های عجیب و غریب ( خصوصا از نوع لس آنجلسی و تازگی‌ها از نوع کانادایی ) خودت همت کنی و بدون قهر کردن و ناز و عشوه آمدن دستانت را به‌کار بگیری و کمک کنی تا میهن آن چیزی بشود که بتوانی به‌آن افتخار کنی.
ضمنا این اطمینان را بدهم که آن بیت قبلی را تا ابد در صندوق‌خانه ذهنم حفظ خواهم کرد و اگر صد بار دیگر هم لازم باشد، استفاده خواهم کرد.

۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

من به حسن روحانی رای می دهم - حمایت 140 هنرمند برجسته کشور از حسن روحانی

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب
حدود 140 هنرمند برجسته کشور در عرصه های سینما، ادبیات، تجسمی، کاریکاتور و.. از دکتر حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری حمایت کرده اند متن کامل این بیانیه و اسامی بشرح ذیل است:

به نام خداوند جان وخرد

ما هنرمندان و نویسندگان امضا کننده زیر، با احساس مسئولیت تاریخی نسبت به شرایط حساس کنونی، همراه وهمگام با همه اصلاح طلبان ،تحول خواهان و خواستاران سر بلندی و سرفرازی میهن ، با احترام بی‌پایان نسبت به تصمیم بزرگ و اخلاقی جناب آقای دکتر محمدرضا عارف که منافع ملی را به منافع شخصی خویش ترجیح داد،به آقای دکتر حسن روحانی رأی می دهیم و از هم میهنان عزیزمان می خواهیم که با رأی به جناب آقای دکتر روحانی نقش خویش را در کمک به برون رفت کشور از تنگناهای موجود ایفا کنند.

عبدالحسین مختاباد- امیر جعفری – ریما رامین فر – سحر دولتشاهی -پیمان قاسم خانی- بهاره رهنما- پگاه آهنگرانی طناز طباطبایی – خشایار دیهیمی- آروند دشت آرای – اردشیر رستمی-علی قربانزاده- سامان مقدم – مرتضی شایسته – علی کریم – -منیِژه حکمت – مهدی کرم پور – حسین سناپور- ساعد باقری -سهیل محمودی – عبدالجبارکاکایی- فاطمه راکعی- افشین علا – -ایثار امیرمحجوب- امیر احمدی آریان- محسن امیر یوسفی -آزاده اخلاقی -نورا حق پرست – فرهاد توحیدی – بهناز جعفری- محمد رمضانی- حمید شوراعیان- ایمان صفایی – امین دوایی – علی یارراستی- ساسان ابری – محمود حسینی زاد – همایون حسینیان- فریبا جدیکار- شاپور پورامین- جلال ساداتیان – ضیاالدین دری- مسعود جعفری جوزانی – محمد علی حسینی نژاد – نیلوفر لاری پور- داوود توحید پرست- رضا اعظمیان- محمد حمزه ای- – سعید سهیلی- لیلی رشیدی- امیر اثباتی – فریدون عموزاده خلیلی سمیرا علیخان زاده- حدیث لزر غلامی -حسین شیخ الاسلام – افشین هاشمی- امیر مهدی ژوله – محمد حسن شهسواری – آریا کسایی – مصطفی رحماندوست – طاهره ایبد- مهدی حجوانی- بیوک ملکی- پانته آ واعظ نیا – خشایار الوند – مجید برزگر – مصطفی خرقه پوش -محسن امیر یوسفی- امیر حسین خورشیدفر – پوریا پورامین -علی شروقی- مهدی میرمحمدی- زروان روح بخشان – آزاده شاه میری -آيدا وثوقی- امیر موبد- مجتبی امینی- میثم یوسفی- علی صادقی – حمید نیکخواه -بهنام صدیقی – حسین غیاثی- سیاوش اسعدی- احترام برومند – آرش صادقی – مهدی دلخواسته – سینا دادخواه – پدرام رضایی زاده – - فاطمه سالاروند – -حمید پورآذری – چکامه چمن ماه – جواد مقدس- آیدین صمیمی مفخم- الکا هدایت- نیما عقیانی – ساتیار امامی- علی داریا- مناف یحیی پور- علی اصغر سید آبادی -رضا ساکی -محمد صفاجویی- – افسانه گیویان – حمیدرضا نجفی – فریبا نباتی – هادی حیدری – میترا بیات- فریبا نباتی – فاضل ترکمن-رودابه حمزه ای- رخساره قائم مقامی -آریا آرام نژاد- منیره حسینی -مسعود میری- رودابه حمزه ای- هاشم باروتی -مزدک موسوی -سمانه نائینی- محمد جاوید-زهرا مداح- بابک حیدری -معصومه بختیاری -رامیار منوچهر زاده-شادی قدیریان- علی ناجیان -آيدا وثوقی- ژینوس تقی زاده – سهراب کاشانی- حمید اسکندری- رضا صفریان- راضیه بهرامی- محمد حسین جنتی- جواد زهتاب- محمدرضا طاهری- مرتضی لطفی – فریدون عموزاده خلیلی – پریوش نظریه

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

کتاب صوتی

بارها این اصطلاح ((کتاب صوتی )) را شنیده بودم و هیچوقت هم هوس تجربه کردنش را نداشتم. برای من تنها آثار ادبی جدیی که مهم بودند کارهای شاملو و دیگر شاعران بود و حتی احساس می‌کردم که به این دلیل از این کارها لذت می‌برم که نسخه مکتوب آن‌ها را خوانده‌ام و پیشاپیش می‌دانم که چه خواهند گفت!
اصولا درک این نکته که داستان و رمان جدی و واقعی را بشود بجای خواندن (( گوش )) داد بسیار برایم دشوار بود چه رسد به متون تاریخی و تحلیلی.
برای پیاده روی‌های مداومم در پارک همیشه توشه بزرگی از انواع موسیقی همراه می‌بردم، تا چندی پیش که در اثر یک اتفاق ساده تصمیم گرفتم گوش کردن به متن یک داستان را آزمایش کنم. انتخابی هم که کردم خیلی عجیب بود!!! من داستان 1984 جرج اورول را دانلود کردم و در چند بار پارک نوردی گوش کردم. عجیب اینجاست که خیلی لذت بردم و باصطلاح مشتری این کتاب‌ها و مقالات صوتی شدم.
هرکدام از ما آنقدر وقت در راه رفت و آمد، زمان پیش از خواب، اتاق انتظار موسسات مختلف، مظب پزشکان و غیره هدر می‌دهیم که شاید به‌سادگی قابل محاسبه نباشد و اگر بتوانیم بخشی از این زمان‌های از دست رفته را با گوش کردن مطالب مورد علاقه‌مان پرکنیم شاید که هم مفید باشد و هم از خیلی از درگیری‌های عصبی مثلا در ترافیک نازنین آسوده شویم.
اولین کتاب‌ها  را از ((دانلود کتاب‌های صوتی)) گرفتم که آدرسش http://audiolib.ir/ است. بعد با راهنمایی همین دوستان رفتم و قدری در مورد تاریخچه کتاب‌های صوتی یا ((گویا ))مطالعه کردم و شیفته این کار شدم. 
البته بعضی از کارهای موجود در سایت‌های ایرانی  کیفیت مطلوبی ندارند که با توجه به امکانات کم و غیر حرفه‌ای طبیعی است اما خود کار خیلی زیبا و مفید است. 
پیشنهاد می‌کنم امتحان کنید. حتی برای آموزش و تمرین زیان.

خداحافظ فیس بوک !

تلاش کردم (( فیس بوک)) ی بشوم. اولش خیلی خوب بود و کیف داشت، ارتباط تقریبا زنده و دائمی، آشنایی با افراد جدید، دوباره یافتن دوستان و آشنایان قدیمی.....

اما نشد آن‌چه می خواستم بشود. این ارتباطات دائمی مشکلات خودش را هم به‌دنبال داشت. هرچیزی را همه می‌خوانند و توهم مجبوری هرچیزی را بخوانی. احساس (( فست فود)) بد جوری آزارم داد.
تولد اولی را تبریک می‌گویی، سالگرد فوت پدر دومی‌است و ضرورت انجام وظیفه. عکس‌های سومی را در جزایر قناری اگر لایک نزنی ممکن است دلخور بشود! متولد شدن بچه این یکی و نوه آن یکی و گزارش‌های مفصل از شاهکارهای نوزاد جدیدی که بعد از مدتی هم به لطف سرعت خوب و تکنولوژی جدید آن‌طرفی‌ها مبدل می‌شوند به فیلم‌هایی از ونگ و وونگ بچه‌هایی که تقریبا اطمینان داری نه هیچ‌گاه آن‌ها را خواهی دید و نه‌این‌که در زندگی آینده‌شان اصلا شناختی از تو خواهند داشت.
از همه بدتر عکس‌های یک نفره از ((اون‌ورآب))  یکی با ژست از چپ و دمی از راست. یکی در زیر گلدان و بعدی بغل شومینه. همه هم با لبخندهای آنچنانی که یعنی دارند به‌تو می‌گویند که چقدر خوشبختند و احتمالا تو باید بمیری از حسودی. انگار نه انگار که از وضع و اوضاع زندگیشان و از بدبختی‌ها و گرفتاری‌هاشان خبر داری.
کسانی که با مهربانی برایت می‌نویسند که دوستت دارند و تو پاسخ می‌دهی که من هم دوستتان دارم و بعد از چند وقت پیغامی برایت می‌آید که نشان می‌دهد که خیلی دوستت دارند و تو بر میداری و خیلی شاعرانه می‌نویسی که من هم خیلی... و ناگهان احساس می‌کنی در حال خفه شده هستی زیر آوار این‌همه مهربانی.
می‌گفتند که با فعالیت‌های فیس بوک دنیای وبلاگ به‌انتها رسیده است. اما من فکر می‌کنم که هنوز می‌توانم دوستان را و علایقم را در همین جاها ببینم و از نوشته‌های واقعی تر و عمیق تر بهره ببرم.
اینجا کسی را به کاری مجبور نمی‌کنند و این خودش غنیمت است.
امیدوارم بتوانم گاهی سری بزنم و چیزی بنویسم و از دوستان هم درخواست دارم که با ارتباط خوب کمک کنند تا بتوانم این چراغ را دوباره روشن کنم.



۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

زنانی که تاریخ ایران را تغییر دادند


"خانه‌هایی که دیوار‌هایش سه ذرع یا پنج ذرع ارتفاع دارد و تمام منفذ این خانه‌ها منحصر به یک در است که آن‌هم توسط دربان محفوظ است. در زیر یک زنجیر اسارت و یک فشار غیرقابل محکومیت، [زنان ایرانی] اغلب سر و دست‌شکسته، بعضی با رنگ زرد پریده، برخی گرسنه و برهنه، قسمی در تمام شبانه‌روز، منتظر و گریه‌کننده."
این تصویری است که تاج السلطنه، دختر ناصرالدین شاه از زندگی زنان آن دوره ترسیم می‌کند. او که فکر می‌کرد بهتر از پدر و برادرانش حکومت‌داری می‌داند، آرزو داشت روزی از پشت پرده حرم بیرون آید، وزیر و وکیل شود و در دنیای مردانه حرفش را بزند.
بعد از یک قرن، بسیاری از رویاهای تاج السلطنه محقق شده است. این آروز‌ها، همچنان آرزو می‌ماند اگر زنان و مردان بسیاری برای به دست آوردنش عمر و جان فدا نمی‌کردند.
این مجموعه نگاهی است به زندگی ۱۰ زن نامدار از میان زنان قاجار تا انقلاب که از جامعه خود جلو‌تر بودند، یا نگاه به زنان و نقش آنان را در جامعه تغییر دادند.
قره‌العین
فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی مشهور به طاهره و قره‌العین٬ شاعر و عالم مذهبی، سال ۱۲۳۱ خورشیدی در ایران اعدام شد. گفته می‌شود او اولین زنی است که به جرم افساد فی‌الارض در ایران اعدام شده است.
طاهره در یک خانواده شیعه در قزوین به دنیا آمد. پدرش از روحانیان مشهور قزوین بود. همراه خواهرش در کودکی مقدمات علوم، فقه، اصول، کلام و ادبیات عرب را از پدر آموخت؛ در حالی که در ایران نه تنها زنان که اکثریت جامعه مردان هم بی‌سواد بودند.
او با عموزاده خود ازدواج کرد که پسر یکی از مجتهدان مشهور مکتب اصولی بود. در آن ایام که بین علمای شیخیه و اصولی اختلاف و رقابت زیادی وجود داشت، طاهره قره‌العین جذب شیخیه شد. تا جایی که برای دیدار با سید کاظم رشتی، بالا‌ترین مقام مکتب شیخیه آن زمان به کربلا رفت. لقب قره‌العین صفتی است که سید رشتی به طاهره داد.
بعد از مرگ کاظم رشتی، قره‌العین از پشت پرده به طلاب او درس می‌داد. گرایش او به شیخیه سبب خشم پدر و عمویش شد که از بزرگان مکتب اصولیون بودند.
او در ‌‌نهایت بر اساس روایت‌ها به مذهب باب گروید و جز حروف حی یعنی نخستین ۱۸ نفری شد که به علی محمد باب ایمان آوردند. در راه بازگشت از عراق به ایران در شهرهای مختلف برای مذهب باب، تبلیغ می‌کرد.
مرداد ماه ۱۲۲۷ شمسی در محلی به نام بدشت واقع در چند کیلومتری شاهرود، گردهمایی چند روزه‌ سران مذهب باب برگزار شد. روایت شده که آنجا طاهره قره‌العین هنگام سخنرانی از پشت پرده بیرون می‌آید و روبنده را کنار می‌زند. این کار باعث غوغایی در میان پیروان باب می‌شود.
بعد از واقعه بدشت به دنبال تعقیب مأموران حکومت ناصرالدین شاه٬ مدتی مخفیانه زندگی کرد تا اینکه در ‌‌نهایت به اتهام کشتن محمدتقی برغانی، عموی روحانی خود دستگیر شد. حکومت می‌گفت سوء قصد به جان محمدتقی برغانی به دستور و تحریک طاهره صورت گرفته است.
طاهره که همسرش او را طلاق داده و از بچه‌هایش جدا مانده بود٬ حدود سه سال در خانه‌ای در تهران زندانی ماند. تا اینکه بعد از سوء قصد چند پیرو باب به جان ناصرالدین شاه٬ و صدور فرمان قتل بابی‌ها٬ طاهره را در باغ ایلخانی تهران مخفیانه، خفه یا اعدام کردند.
در کنار روایت‌های غالب از گرایش او به مذهب باب چند روایت دیگر هم وجود دارد که می‌گوید او گرچه از پیروان شیخیه بود، اما هیچ‌گاه بابی نشد و در زمان مرگ به مذهب شیعه درگذشت. هنگام مرگ بین ۳۵ تا ۳۸ سال داشت.
بی‌بی استرآبادی
بی‌بی فاطمه استرآبادی معروف به بی‌بی‌خانم استرآبادی از نخستین زنانی بود که در عصر مشروطه با امضای زنانه بی‌بی در نشریه‌های مشروطه مانند حبل‌المتین و تمدن مقاله می‌نوشت.
مادر بی‌بی خانم٬ ملاباجی یا معلم مکتب‌خانه دخترانه دربار قاجار بود.
او قلم تند و طنزآمیزی داشت. چند سال بعد از آنکه رساله تأدیب نسوان با قلمی نا‌شناس چاپ شد٬ او رساله معایب الرجال را نوشت که طنزی بود در پاسخ به مقاله تأدیب نسوان.
او در این کتاب درباره روابط زنان با شوهرانشان در خانه توصیه‌هایی را مطرح می‌کند.
در بخش دوم معایب الرجال نوشته است: "زخم زبان بد‌تر از زخم سنان است. حق است این سخن، حق نشاید نهفت. آنچه زخم زبان کند با مرد٬ هیچ شمشیر جان ستان نکند. اما از روی انصاف در هیچ عهد و زمانی و در هیچ زمین و مکانی به کسی مثلاً شده است که گفته باشد قربانت بگردم، او در جواب بگوید زهرمار؟ تا مرد خود صد مرتبه زخم زبان به زن چندان نزند و زن را ملجاء نکند، زن یک مرتبه جواب زشت ندهد. جواب هر جفنگی یک جفنگ است، کلوخ انداز را پاداش سنگ است!''
خانم استرآبادی اولین مدرسه دخترانه تهران را با نام مدرسه دوشیزگان در سال ۱۲۸۵ شمسی هم‌زمان با انقلاب مشروطه تأسیس کرد. این مدرسه در خانه شخصی بی‌بی‌خانم برپا شد.
با کودتا علیه مشروطه و به دنبال فضای بسته سیاسی٬ برخی از افراد که مخالف تحصیل زنان بودند٬ مدرسه را مرکز فساد خواندند و به آن حمله کردند.
از خاطرات افضل وزیری دختر بی‌بی‌خانم نقل شده است که یکی از روحانیان در حرم شاهزاده عبدالعظیم بر سر منبر گفته بود "بر این مملکت باید گریست که در آن دبستان دوشیزگان باز شده است."
در ادامه فشار‌ها برای بسته شدن مدرسه دوشیزگان٬ خانم استرآبادی نزد وزیر معارف می‌رود. وزیر معارف به او می‌گوید نام مدرسه را از دوشیزگان تغییر بدهد و فقط به دختران ۴ تا ۶ ساله آموزش بدهد. به ناچار بی‌بی خانم برای باز نگه داشتن مدرسه این شرط‌ها را اجرا می‌کند.
او در تمام عمر به دنبال تربیت٬ آموزش و تعلیم حقوق زنان ایران بود.
نجم‌السلطنه


ملک تاج، ملقب به نجم السلطنه یکی از دختران فیروز میرزا، پسر عباس میرزای نایب السلطنه بود. او سال ۱۲۳۲ خورشیدی، شش سال بعد از آغاز سلطنت ناصرالدین شاه متولد شد.
سه بار ازدواج کرد و هر سه بار بیوه شد. منصوره اتحادیه در کتاب «زنانی که زیر مقنعه کلاهداری نموده‌اند» می‌نویسد تربیت کودکان خردسال و اداره امور مالی از او زنی مصمم، فعال و پرجرأت ساخت.
نامه‌های به جای مانده از او به برادرش عبدالحسین میرزا فرمانفرما، نخست‌وزیر ایران، بخشی از روابط اجتماعی و سیاسی دربار را آشکار می‌کند. نجم‌السلطنه مسائل و اخبار تهران را زمانی که برادرش به کرمان رفته بود، برای او تشریح می‌کرد.
در یکی از نامه‌هایش به عبدالحسین میرزا فرمانفرما درباره قرض از روسیه نوشته است "برادر، مردم چه کار دارند دولت پول دارد یا ندارد، رضای میل آن را می‌کنند، مثل شما‌ها راه نمی‌روند که دو سفر خواست برود به انواع اقسام موقوف کردید..."
منصوره اتحادیه در کتابش می‌نویسد نگاه انتقادی او، در پسرش محمد مصدق هم نفوذ کرده بود. محمد مصدق حاصل ازدواج دوم نجم‌السلطنه بود.
هر چند نجم السلطنه مانند بسیاری دیگر از زنان هم دوره‌اش زیر سایه مردان اطرافش بود، اما باوجود زندگی سنتی و بسته، سعی کرد از این قالب خارج شود.
نام نجم السلطنه از راه موقوفه وارد تاریخ اجتماعی معاصر شهر تهران شد. او سال ۱۳۰۷ شمسی تصمیم گرفت در ملکی که از شوهر سوم به او رسیده بود، بیمارستانی تأسیس کند. این بیمارستان، به نام بیمارستان نجمیه، ۱۵ آذر ۱۳۰۸ افتتاح شد.
نجم السلطنه بیشتر ثروت خود را وقف ساخت این بیمارستان کرد. بر اساس وقفنامه، نجم السلطنه نظارت بیمارستان نجمیه را پس از مرگش به جای آنکه به رسم معمول به پسرانش بسپارد، به دختر بزرگش واگذار کرد. پسرش محمد مصدق در همین بیمارستان درگذشت.
ستاره فرمانفرماییان، خواهر نجم السلطنه هم از زنان مشهور و تأثیرگذار قاجار بود. زنی که اولین مدرسه عالی مددکاری را در ایران تأسیس کرد.
زینب پاشا
از جزئیات زندگی زینب پاشا پیش از جنبش تنباکو اطلاعات زیادی در دسترس نیست. گفته می‌شود که در خانواده‌ای روستایی و تهیدست در یکی از محله‌های قدیمی تبریز به دنیا آمد.
نام زینب معروف به دهباشی زینب یا زینب پاشا با شورش نان در تبریز و قیام علیه واگذاری امتیاز فروش تنباکو گره خورده است.
تابستان ۱۲۷۰ زینب پاشا در ناآرامی‌های تبریز نقش مهمی به عهده داشت. در جریان نهضت تنباکو بعد از بسته شدن بازار تبریز٬ مأموران با ارعاب و فشار دوباره دکان‌ها را باز می‌کنند. گفته می‌شود زینب پاشا که عادت داشت دو گوشه چادر را به کمر ببندند همراه عده‌ای دیگر از زنان با چوب و چماق وارد بازار می‌شوند و دکان‌ها را می‌بندند.
نوشین احمدی خراسانی در مقاله‌ای در نشریه بایا از زینب پاشا روایت کرده است که روزی در جمع تبریزی‌ها که از شرایط ناراضی بودند حاضر می‌شود و خطاب به جمع می‌گوید: "اگر شما مردان جراُت ندارید جزای ستم پیشگان را کف دستشان بگذارید، اگر می‌ترسید که دست دزدان وغارتگران را از مال و ناموس و وطن خود کوتاه کنید، چادر ما زنان را سرتان کنید و در کنج خانه بنشینید و دم از مردی و مردانگی نزنید، ما جای شما با ستمکاران می‌جنگیم."
اواخر دوره ناصرالدین‌شاه هم‌زمان با شورش نان در تهران و اعتراض زنان به ناصرالدین شاه٬ شماری از زنان تبریز هم به سرکردگی زینب پاشا اعتراض خیابانی کردند. در منابع مختلف گفته شده که در جریان درگیری‌ها چند زن کشته شدند.
زینب پاشا علاوه بر ساماندهی اعتراض خیابانی به انبارهای غله از جمله انبار والی آذربایجان حمله کرد. او گندم و آرد انبار‌ها را بین گرسنگان توزیع می‌کرد.
در هر دو ماجرای نهضت تنباکو و شورش نان در زمان ناصرالدین شاه زنان زیادی نقش آفرین و فرمانده اعتراض‌ها بودند، از جمله انیس‌الدوله در دربار ناصرالدین‌شاه و زنی دیگر به نام 'رستمه' در زنجان. اما هنوز هم در تبریز وقتی می‌خواهند زنی با اقتدار را مثال بزنند می‌گوید "مثل دهباشی زینب یا زینب پاشا."
بی‌بی مریم بختیاری
او از زنان تحصیل‌کرده زمان مشروطه بود که به حمایت از آزادی‌خواهان برخاست و حتی به تهران لشکرکشی کرد.
به واسطه زندگی در ایل بختیاری و پدرش که خان ایل بود تیراندازی و سوارکاری می‌دانست.
می‌گویند او از مشوقان اصلی برادرش علیقلی‌خان سردار اسعد برای فتح تهران بوده است. پیش‌تر در زمان استبداد صغیر، افراد ایل را به مبارزه علیه استعمار تشویق می‌کرده است.
قبل از فتح تهران٬ همراه سواران مخفیانه وارد پایتخت شد و شبانه روی سقف خانه‌ای که رو به روی مجلس بهارستان بود سنگربندی کرد تا بعد از ورود سردار اسعد بختیاری با قزاق‌ها بجنگند.
بعد از این ماجرا در ایل بختیاری به بی‌بی‌مریم، لقب سردار دادند.
او در خاطراتش درباره دلایل اینکه زنان در جامعه عقب مانده‌اند نوشته "... تمام بدبختی‌های ما از خودمان می‌باشد، زیرا که نه علم داریم و نه حقوق خود را می‌دانیم، اگر ما هم بدانستیم که برای چه خلقت شدیم، البته در اطراف حقوق خود جان فشانی‌ها می‌کردیم. ما حالا فکر می‌کنیم فقط برای رفع شهوت مرد‌ها خلق شده‌ایم یا برای اسارت و کنیزی خلق شده‌ایم. ما می‌توانستیم برای حقوق انسانی خود به تمام ملل عالم تظلم بکنیم و حقوق خود را برقرار بکنیم ... اما ما زن‌های ایرانی ابدا از عالم انسانیت خارجیم..."
بی‌بی مریم بختیاری از معدود زنان عصر مشروطه است که خاطرات زندگی خود را نوشته است.
منابع ایل بختیاری نقل کرده‌اند که سردار بی‌بی مریم بختیاری سال ۱۲۸۸ خورشیدی در جنگ آزادسازی اصفهان به همراه خواهرش بی‌بی لیلی فرماندهی یک ستون سواره نظام را به عهده داشته است.
سال ۱۲۹۵ هم که یک افسر آلمانی با سربازانش در کنار عشایر جنوب ایران علیه انگلیسی‌ها مبارزه می‌کرد، سردار مریم بهترین نیروهای خود را برای همراهی با او به تنگستان فرستاد.
گفته می‌شود که در دوران جنگ جهانی اول خانه او در اصفهان پناهگاهی بوده است برای فعالان سیاسی و فرهنگی مانند علی‌اکبر دهخدا٬ ملک‌الشعرا بهار و در مقطعی در سال ۱۲۹۹ پناهگاهی برای محمد مصدق.
سایه‌ای از زندگی پارتیزانی و مقاومت‌های بی‌بی مریم بختیاری، بعدها در سرنوشت فعالان چپ دیده می‌شد. زنانی مانند مریم فیروز و اشرف دهقانی که الگوی بسیاری از زنان چپ در ایران بوده‌اند.
صدیقه دولت‌آبادی
صدیقه دولت‌آبادی از فعالان حقوق زنان و پیشگامان روزنامه‌نگاری در ایران بود.
در خانواده‌ای تحصیل‌کرده در اصفهان به دنیا آمد. زبان عربی و فارسی را از شیخ محمد رفیع طاری فرا گرفت و درس‌های دیگر را تا سطح دیپلم با معلمان خصوصی ادامه داد. در بیست سالگی با اعتضاد الحکما ازدواج کرد و چند سال بعد از او جدا شد.
۳۵ ساله بود که در اصفهان دبستان دخترانه "مکتبخانه شرعیات" را تاسیس کرد و بعد از آن انجمنی به نام 'شرکت خواتین اصفهان' را بنا گذاشت. تقریبا تمام عمر خود را وقف تعلیم و تربیت دختران و ارتقای حقوق اجتماعی آن‌ها کرد.
این آغاز فعالیت‌های خانم دولت‌آبادی برای گسترش تعلیم و تربیت دختران و حقوق اجتماعی زنان بود که کمابیش تمام عمرش را وقف آن کرد. صدیقه دولت‌آبادی سال ۱۲۹۷ مجوز اولین نشریه زنان اصفهان را به نام 'زبان زنان' را از وزارت معارف گرفت.
چندی بعد به دلیل انتقادهای تند نشریه از قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله٬ زبان زنان توقیف شد. خانم دولت‌آبادی بعد از توقیف٬ انتشار نشریه را در تهران شروع کرد.
او در نشریه‌اش حجاب زنان را نقد می‌کرد. صدیقه دولت‌آبادی هرچند از خانواده‌ای مذهبی بود، اما یک دهه پیش از کشف حجاب اجباری رضاشاه٬ حجاب از سر برداشته بود.
خانم دولت‌آبادی برای درمان از ایران خارج شد٬ در ‌‌نهایت به پاریس رفت و مدرک کار‌شناسی را از دانشگاه سوربن فرانسه گرفت.
زمانی که خارج از ایران بود در دهمین کنگره 'اتحادیه بین المللی حق رأی زنان' شرکت کرد و اواخر سال ۱۳۰۶ به ایران بازگشت. مهرماه ۱۳۰۷ در وزارت معارف بخش تعلیم نسوان به او سپرده شد و سال بعد به مدیریت کل تفتیش مدارس نسوان منصوب شد.
صدیقه دولت آبادی مردادماه ۱۳۴۰ در اثر سرطان در تهران در گذشت. جمعی از فعالان حقوق زنان در ایران به پاس تلاش‌های خانم دولت آبادی برای جنبش زنان٬ سال ۱۳۸۳ جایزه و کتابخانه‌ای به نام صدیقه دولت‌آبادی تاسیس کردند.
مهرانگیز دولتشاهی
مهرانگیز دولتشاهی اولین زن ایرانی بود که به عنوان سفیر ایران در کشوری دیگر منصوب شد.
او سال ۱۲۹۶ خورشیدی در خانواده‌ای تحصیل‌کرده به دنیا آمد. مادرش از اقوام صادق هدایت بود و پدرش از مشاوران رضاشاه. برای تحصیل به آلمان رفت و با دکترای علوم اجتماعی به ایران بازگشت.
سال ۱۳۲۵ در سازمان خدمات اجتماعی و انجمن حمایت از زندانیان مشغول به کار شد و در همین ایام 'جمعیت راه نو' را تاسیس کرد.
این گروه اولین نمایشگاه بین المللی 'فعالیت زن' را با شرکت ۳۰ کشور آسیایی و اروپایی در ایران برگزار کرد.
سه دوره به عنوان نماینده کرمانشاه در مجلس شورای ملی حضور داشت. در دوران نمایندگی از طراحان 'قانون حمایت خانواده' بود که حق طلاق را برای زنان به رسمیت می‌شناخت. و همچنین داشتن همسر دوم را مشروط به اجازه همسر اول می‌کرد.
مهرانگیز دولتشاهی بخش عمده‌ای از عمر خود را صرف بهبود زندگی زنان ایرانی کرد. از جمله فعالیت‌هایش تلاش برای آموختن سواد به زنان جنوب شهر تهران بود.
خانم دولتشاهی سال ۱۳۵۴ به عنوان اولین سفیر زن، عازم سفارت ایران در دانمارک شد و تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی به این ماموریت ادامه داد.
رضا قاسمی از سفیران ایران پیش از انقلاب اسلامی می‌گوید که این انتصاب از تبعات انقلاب سفید محمد رضا شاه بود که در جریان آن از برابری حقوق زن و مرد نیز سخن می‌گفت.
به گفته آقای قاسمی در دوره ماموریت خانم دولتشاهی در دانمارک بسیاری از رسانه‌های اروپایی به آن واکنش مثبت نشان می‌دادند.
خانم دولتشاهی پس از انقلاب راهی پاریس شد و تا هنگام مرگ در این شهر اقامت داشت.
کتاب «جامعه، دولت و جنبش زنان ایران» یکی از آخرین نوشته‌های خانم دولتشاهی است.

قمرالملوک وزیری
قمرالملوک وزیری با اسم اصلی قمرخانم سید حسین‌خان، یک سال پیش از صدور فرمان مشروطیت در سال ۱۲۸۴ خورشیدی در قزوین به دنیا آمد. او اولین خواننده زن ایران در دوران معاصر بود که بدون حجاب کنسرت اجرا کرد.
قمرالملوک وزیری از طریق مادربزرگش خیرالنسا با موسیقی آشنا شد. خیرالنسا که سرپرستی قمرالملوک یتیم را به عهده داشت، روضه‌خوان سفره‌های مذهبی زنانه بود.
در نوجوانی در یکی از محافل خصوصی به درخواست مهمانان آوازی خواند که توجه مرتضی خان نی‌داوود، نوازنده برجسته تار را جلب کرد. او در کلاس‌های آقای نی‌داوود شرکت کرد و گوشه‌های موسیقی ایرانی را فرا گرفت.
فضای مردانه موسیقی آن دوران با قمرالملوک وزیری دگرگون شد. او که حدود ۲۰ سال بیشتر نداشت در اولین کنسرت خود در گراند هتل خیابان لاله زار تهران، قاعده سنتی را بر هم زد و سال ۱۳۰۳ در فضای مردانه موسیقی، بدون حجاب در کنسرت خواند.
خودش می‌گوید در زمانه‌ای بدون حجاب کنسرت داد که "هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می‌شد."
محمود خوشنام، کار‌شناس موسیقی می‌نویسد: قمر با این کار دیوار ترس را از پیش پای زنان هنرمند دیگر برداشت و راه را برای گام نهادن آنان بر صحنه هموار کرد.
با گشایش رادیو در سال ۱۳۱۹ صدای قمرالملوک وزیری به گوش همه رسید.
آوازها و تصنیف‌های قمر از لحاظ شعری و ادبی هم قابل توجه است. شاعران تصنیف‌ها و آوازهای قمر شاعران مشهوری چون علی اکبرخان شیدا، میرزادۀ عشقی، عارف قزوینی، ایرج میرزا و ملک الشعرا بهار بوده‌اند.
قمر علاوه بر قطعات بی‌شمار آوازی، نزدیک به ۲۰۰ تصنیف در زندگی ۵۴ ساله خود ضبط کرد که بسیاری از آن‌ها از میان رفته است.
فروغ فرخزاد
پیش از فروغ فرخزاد، شاعران و نویسندگان زن آثار بسیاری خلق کرده‌اند، اما فروغ تاثیرگذاری بی‌مانندی در ادبیات و نگاه زنان در جامعه گذاشت.
او دی‌ماه ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمد. ۱۶ سالگی با عشق ازدواج کرد و چند سال بعد از همسرش جدا شد در حالی که یک پسر کوچک داشت.
در فاصله ۱۷ تا ۲۳ سالگی سه کتاب شعر چاپ کرد؛ اسیر٬ دیوار و عصیان. نام مجموعه اشعار نیمه اول زندگی شاعرانه‌اش نشان می‌دهد که یکی از محورهای مهم شعر‌هایش بی‌تابی، خشم از محدودیت و اسارت، نا‌رضایتی و تقلا برای رهایی بوده است.
هرچند خودش گفته بود که این مجموعه‌ها را در سال‌هایی نوشته که هنوز به مرحله تفکر نرسیده و رشد نکرده بود٬ اما صداقت او در بیان ظرافت‌های زنانه و جسارتش او را متمایز می‌کرد. جسارتی که حتی سال‌ها بعد هم پذیرش آن برای جامعه محافظه‌کار ایران دشوار بود.
چهار دهه بعد از مرگش٬ سال ۱۳۸۹ آیت‌الله علی خامنه‌ای رهبر ایران در جمعی از شاعران گفت "این را بدانید شعری که آن وقت فروغ فرخزاد می‌گفت، در دنیای روشنفکری آن زمان هم کسی قبول نداشت." آیت‌الله خامنه‌ای شعر "باز و عریان" فروغ را تقبیح کرده و از شاعران جوان خواسته بود در بیان عواطف حد و مرز را نگه دارند.
از فروغ فرخزاد نقل شده که سال ۱۳۳۲ در نامه‌ای گفته است "من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی‌عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد‌ها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است."
شهریور ۱۳۳۷ با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز پیشرو آشنا و در شرکت او به نام گلستان فیلم مشغول کار شد. این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر داد.
او پاییز ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را از زندگی جذامیان آسایشگاه تبریز ساخت. فیلمی که شهرت او را به خارج از مرزهای ایران برد.
یک سال بعد مجموعه شعر تازه او به نام «تولدی دیگر» منتشر شد. مهدی اخوان ثالث شاعر هم‌دوره فروغ فرخزاد درباره این کتاب گفته است "من معتقدم تولدی دیگر نه تنها برای فروغ تولد تازه‌ای بود٬ بلکه مولود همایون شعر زنده و پیشرو امروز ما و تولد تازه برای شعر پارسی است."
فروغ با این کتاب و مجموعه بعدی‌اش به نام ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد٬ نامش را در فهرست بزرگ‌ترین شاعران معاصر ایران ثبت کرد. هرچند آنقدر زنده نماند که تأثیر صداقت و جسارت نگاهش را در نسل‌های بعد ببیند. ۳۲ سال بیشتر نداشت که در تصادفی در تهران کشته شد.

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

در باره فیلم (( بی خود و بی جهت))



فیلم بسیار خوبی بود از کارگردان خوبمان آقای کاهانی که با ظرافت تمام، برشی زده بود به روابط اجتماعی و تاثیر فرهنگ رسمی وسفارشی و دستوری بر روابط واقعی بین انسانهای معمولی اجتماع.
بین واقعیات موجود و تفکر و تلقی مادر الهه از آنچه ((باید باشد )) یا واضح‌تر بگوییم (( آنچه باید به‌نمایش گذاشته شود)) فرسنگ‌ها فاصله است. متاسفانه این فاصله با تراول‌های پنجاه هزارتومانی اهدایی این خانم پر نمی‌شود.
واقعا جوانان باید در مواجهه با ((رسم‌هایی)) که تلاش می‌شود ضروری و لازم جلوه داده شوند و نسخه‌های پیجیده شده توسط صاحبان قدرت و واقعیاتی مثل بی‌کاری، بی‌پولی و عشق چطور باید عمل کنند؟
مادر الهه با نگاهی شماتت بار و خیره می‌رود وباز جوانمان و مردم واقعی می‌مانند با مشکلاتشان که باید راه چاره را خودشان  پیدا کنند. بدون توجه به نظرات او که انگار از کره دیگری آمده است. او می‌رود ویا فرار می‌کند به دنیای تصنعی و مصنوعی خودش و باز عشق و دوستی است که به کمک این مردم می‌آید!
فراموش نکنیم که این مادر حتی در حد شاگرد کامیون هم با این جوانان همدلی نمی‌کند.

دست سازندگان درد نکند.

۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

در باره فیلم ماهی بزرگ Big Fish

مدتی پیش قرار بود در کنار چند دوست نظراتمان را درمورد فیلم Big Fish به‌اشتراک بگذاریم. من این یادداشت را برای آن جلسه تهیه کردم. حالا که مسیر آنفولانزا مرا به نوشتن در مورد فیلم کشاند، بد نیدیم که این نوشته را در اینجا بگذارم.

در باره فیلم ماهی بزرگ Big Fish


زندگی رویا نیست
زندگی زیباییست
می‌توان
بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
می‌توان
در دل این مزرعه خشک و تهی بزری ریخت
می‌توان
از میان فاصله‌ها را برداشت

اما ماهی بزرگ
حکایت ماهی‌های کوچکی که راضی به کوچک بودن خود نیستند وتلاش می‌کنند برای بزرگی و بزرگی کردن. یکی مانند آن ماهی سیاه کوچولوی ما، - مای جهان چندمی عقب مانده‌ی چه و چه - و آخر و عاقبتش می‌شود مرگ و خون وآتش، و یکی هم مثل ادوارد بلوم که زندگی معمولی یک آدم معمولی طبقه متوسط را با رنگ آمیزی درخشانی از شعرو شور و نشاط  روشنی می‌بخشد.
گفته‌اند که قرار بوده فیلم را اسپیلبرگ بسازد که فرصتش را نیافته – شاید رفتن ئی تی را برای مایی که سالهاست در انتظارش هستیم جبران کند - و قرار بوده جک نیکلسون در نقش ادوارد بازی کند که اگر این کار را می‌کرد برای من یکی ادامه‌ای بود بر زندگی آن دیوانه‌ای که اسارتش را تحمل نداشت ومی‌خواست که قفسش را بشکند و به سوی نور بگریزد.
ادوارد هرچه هست، دیوانه نیست – از قضا نامش هم بی‌اختیار آدم را به یاد آن یکی یعنی (( ادوارد دست قیچی)) میاندازد.
ادوارد پسری است کاملا عادی، همچنان که رشد می‌کند و پا به دوران بلوغ و نوجوانی می‌گذارد،
هیچ واقعه عجیب، غیر عادی و برجسته‌ای در زندگیش پیش نمی‌آید. ازدواج می‌کند و از بدحادثه تقریبا هم‌زمان به خدمت سربازی می‌رود و در جنگ ناخواسته‌ای درگیر می‌شود.
وقت برگشتن با جامعه‌ای روبرو می‌شود که اصلا سهمی برایش کنار نگذاشته، بنا براین خود به تقلا برمی‌خیزد و شغل فروشندگی سیار را انتخاب می‌کند و از این به بعد زندگیش می‌شود سفرهای یکنواخت و مشابه به شهرهای مختلف و طبیعتا دوری از خانواده و بخصوص همسر محبوبش.
حال با یک زندگی تکراری مواجهیم که قرار است بدون هیچ معنایی ادامه داشته باشد تا انتها...
اما اینجا یک میل شدید( که نمی‌دانم ارادی است یا غیر ارادی) مسئله را تغییر می‌دهد.
ادوارد بجای اینکه مثل آن همشهری معروف((کــین)) برای به‌دست آوردن همه چیز( یا تقریبا همه چیز) تقلا کند و به قیمت نابودی بسیاری از چیزها و از دست دادن نزدیکان و محبوبانش تنها و خالی بماند، قدم در راه دیگری می‌گذارد و شروع می‌کند به تغییر دادن واقعیاتی که ممکن است تلخ و ناخوشایند باشد. این تغییرات البته آنقدر واضح و آشکار است که قرار نیست کسی را گول بزند اما.... اما کمی اغراق، کمی غلو، کمی زینت بخشی  وتغییرات مختصر در واقعیات روزمره که به کسی آسیبی نمی‌رساند....!
پس شروع می‌کند به دیدن و تعریف کردن واقعیات از دیدخودش  . یادمان نرود که تحریفی درکار نیست، تقریبا اثری از قلب واقعیات نمی‌بینیم.
در این روایت جدید از زندگی ادوارد ، همه چیز روشن و درخشنده است، همه کس خوشحال است ( غیر از یک نفر) هیچ کس بیمار نمی‌شود( غیر از یک نفر)  وهیچ کس نمی‌میرد ( غیر از همان یک نفر).
ادوارد تواناست، کاملا توانا به حدی که وقتی اراده می‌کند حتی می‌تواند یک شهر را بخرد و نوسازی کند. اما برای شخص خودش تلاشی نمی‌کند ( حتی خانه‌ی مورد استفاده‌اش را هم کسی هدیه داده).

برای هر چیزی حکایتی دارد. هیچ شخص یا شیئی در روایات او بی‌خود و بی جهت به وجود نیا مده و انگارهمه چیز نقشی دارند در زیباتر کردن زندگی.
ادوارد قهرمان است اما هیچ وقت از این قهرمانی استفاده فردی نمی‌کند.
درخشندگی خاطرات ادوارد به همه اطرافیان سرایت می‌کند. همه از دیدن خودشان در آینه ای که ادوارد در مقابلشان می‌گذارد لذت می‌برند بارها و بارها و در طی سالیان طولانی ، خاطراتش را می‌شنوند و دوستش دارند. همسرش بیش از هرکس به‌او نزدیک است و قطعا بیشتر از دیگران این خاطرات را شنیده و لی باز لذت می‌برد و به او احترام می‌گذارد، همچنانکه حتی پزشک خانوادگی به صراحت اعلام می‌کند که روایات ادوارد را به واقعیات عادی و روزمره ترجیح می‌دهد. و این آخری یعنی همسر ویل که کاملا از شنیدن این شکل  ازروایات خوشحال وراضی است و آن را رمانتیک می‌نامد.( البته دیالوگ اصلی در این مورد در نسخه دوبله شده فیلم حذف شده) .
در این بین اما ویل پسر ادوارد که طبق آرزوی او می‌بایست ادامه دهنده راه و نوع نگاه پدر باشد در جهت انکارش بر میاید. از وضعیت پدرش شرمنده است و دوست دارد به اصطلاح خودمان پدرش را
(( افشا )) کند.
پدر بر همسان بودن هردو تاکید دارد و می‌گوید: ما هردو قصه گو هستیم، من تعریف می‌کنم و تو می‌نویسی...
این نوع نگاه کاملا از نظر ویل مردود است. او می‌خواهدد که همه چیز منطقی و واقعی و طبق عرف و عادت باشد. او هیچ گاه پدرش را نشناخته و پدر نیز از این نظر کمکی به او نمی‌کند. حالا که خودش در حال پدر شدن است می‌خواهد که این روایات را دور بریزد و به واقعیت واقعا موجود بازگردد.
او تا به آنجا پیش می‌رود که تصمیم می‌گیرد چهره خبیث و خیانت‌کار پدر را رسوا کند و پرده از ارتباط پنهانی او با زنی و یا زنانی بردارد و اینجاست که تازه پی می‌برد  به نکات و نقاطی که همیشه از دیدنشان ناتوان بوده.  و بخصوص به پاکی پدرش. ( صحنه دعوت دخترک از ادوارد برای ماندن و اعتراف ادوارد به اینکه تنها زن زندگیش همسرش است و مایل به خیانت نیست هم در فیلم دوبله شده موجود ، سانسور شده.)

در بازگشت از سفر اکتشافی، ویل به آخر راه می‌رسد، اینجا باید انتخاب کند، بین آنچه واقعی‌است و شاید خیلی هم خوشایند نباشد و آنچه توسط پدربه نمایش گذاشته شده و اطرافیان هم پذیرایش هستند و ویل این دومی را انتخاب می‌کند و خود جزئی از بازی می‌شود.

سکانس باشکوه عروج پدر و بازگشتش به طبیعت و حضور همه اشخاص موثر و برجسته داستان ،  در این جشن ، با طراحی و اجرای ویل است که واقعیت می‌یابد و اجرا می‌شود. حالا او خود، یک قصه گوشده  است.
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین

احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین
اما خبر خوب را در آخر قصه متوجه می‌شود و متوجه می‌شویم: همه اجزائ داستان واقعی هستند و تنها و تنها تغیراتی اندک در واقعیت وجودیشان داده شده برای زیباتر کردن روایات. از دوقلوها ی به هم نچسبیده ) در نسخه اصلی و روایات ادوارد این دوقلوها دوسر هستند با یک بدن)گرفته تا مرد غول پیکر و شاعری که گانگستر شد و عاقبت از وال استریت سر درآورد.
بنظر من زیباترین شخصیت فیلم آن دختر کوچکی است که مبدل شده به یک جادوگر بی ‌آزار و دانا و در واقعیات هم تدریس هنر می‌کند. و زیباترین سکانس‌های فیلم یکی در مزرعه بزرگ گل نرگس‌هایی است که به جادوی عشق از پنج ایالت فراهم شده و می‌شود صحنه‌ای برای کتک خوردن و تطهیر ویل و بستری برای عشق دو عاشق جوان.
و دیگری سکانسی که کارل ( همان مرد غول پیکر که قرار بوده آدم‌ها را بخورد) خانه دختر جوان را با زور بازو تعمیر میکند.
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پ ن: در شهر اسپکتر مردی در پیاده رو شهر بر روی یک صندلی نشسته و بانجو می‌نوازد. بنظر می‌رسد که او (( رابی ویلیامز- هنرپیشه فیلم‌های کودکان و نوجوانان باشد))
متشکرم از تیم برتون برای این فیلم خوب . و متشکرم از دوستان برای معرفی این اثر زیبا.



در باره فیلم یک ذهن زیبا A Beautiful Mind



فیلمی قابل اعتنا و ارزشمند برای دیدن. بازی خوب راسل کرو خیلی به دل می‌نشیند، در جایی خواندم که برای آشنا شدن با زوایای زندگی ((جان نش)) به دیدنش رفته و در مجموع کار زیبایی انجام داده.
اگرچه این فیلم به شکل کاملی می‌تواند در خدمت معرفی بیماری اسکیزوفرنی و تجزیه و تحلیل روانشناسانه و تخصصی این بیماری تلقی شود ولی دیدنش برای تماشاگر عادی هم دلچسب و جالب است.

درباره فیلم جایی برای پیرمردها نیست No Country for old Men

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

درباره فیلم شهر فرشتگان City of Angels


به لطف آنفولانزای شدید و چند روز خانه نشینی و همچنین به لطف دوستانی که درکار پارازیت اندازی خبره شده‌اند و ما را از دیدن تصاویر آنور مرزی معاف کرده‌اند، فرصت کردم و چند فیلم دیدم که تلاش می‌کنم نظرم را به شکل مختصری اینجا بنویسم تا هم گردو خاک اینجا کمی زدوده شود و هم خاطره‌‌ای باشد برای خودم.
اول: City of Angels – شهر فرشتگان:
سال‌ها پیش، در دورانی که مشتری پروپا قرص و محکم جشنواره فیلم تهران بودیم شبی از شب‌ها فیلمی دیدیم به‌نام ((فرشتگان برفراز برلین)) اثر ((ویم وندرس)). این فیلم به قدری زیبا و تاثیرگذار بود که ما را مست کرد و از سالن فرستاد بیرون ( البته مستی شاعرانه) و باعث شد وقتی به خانه رسیدیم کاملا مست باشیم ( البته از نوع غیر شاعرانه).
سوژه بکر فیلم و بازی‌های خیره کننده و فضا سازی‌ها و بخصوص بازی هنرپیشه معروف آن دوران در نقشی متفاوت ((پیتر فالک- همان  ستوان کلمبو معروف سریال تلویزیونی به همین نام)) چشم نواز بود. این فیلم خیلی حرف‌ها برای گفتن داشت و خیلی مطالب برای فکر کردن. بنظرم این خیلی مهم است که بعد از گذشت بیش از سی سال از دیدن فیلم، من هنوز بسیاری از صحنه‌هایش را بخوبی جلو چشم دارم.
حالا فیام ((شهر فرشتگان)) را که می‌بینم تازه به‌یادم میاید بلایی را که آمریکایی‌ها بر سر دوباره سازی ‌آثاز خوب سینمایی آورده‌اند و اعصابم خراب می‌شود. از افتضاح ساخت ((هفت دلاور)) به جای ((هفت سامورایی)) و آرتیست بازی‌های ((کلبنت استوود)) در جایگزینی قهرمان فیلم‌ها محترم ((کوروساوا)) در ((بخاطر یک مشت دلار)) و آن دو سه تا فیلم دیگر. این‌ها حتی به‌خودشان هم رحم نمی‌کنند و با ساختن مزخرفاتی مثل (( تایتانیک)) و غیره و غیره زحمات سازندگان خوب قبلی را  به‌سخره می‌گیرند.
به هر شکل این فیلم (( شهر فرشتگان)) کپی احمقانه و مزخرفی بود از کار ارزشمند ((ویم وندرس)) که نه‌تنها چیزی به گفته‌های فیلم قبلی اضافه نکرده بود بلکه با تحمیل کردن صحنه‌های بی‌مزه‌ و لوسی مثل سکانس داخل آشپزخانه و کارگاه بازی درآوردن ((مگ رایان)) در بریدن دست یک فرشته و همچنین صحنه‌های آزمودن حواس پنجگانه فرشته در عملیات سکسی، کاملا زاید و آزار دهنده بود.
بازی (( نیکلای کیج )) را هم نپسندیدم و بنظرم علت حرکات گیچ او، نه در هنرمندیش که ناشی از عدم درک و شناخت از این‌گونه ارتباطت ماورایی بود. 

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

وضعیت فعلی


نگران هستیم. نگران آن‌چه بر ما می‌گذرد و قرار است که در آینده نزدیک واقع شود. انگار در خلا حرکت می‌کنیم. انگار هیچ‌کس به‌فکر نیست. نه به‌فکر ((گل‌ها و ماهی‌ها )) که به فکر این مردم، این کشور و این سرزمین نیست. هرکس به‌کار خویش مشغول است، کسانی در کار کشف راه‌های جدید دست یافتن به‌درآمد‌های میلیاردی، کسانی در فکر چگونگی پیدا کردن یک لقمه کوچک  نان.
 رسانه‌های جمعی و در راسشان رادیو و تلویزیون انگار در جایی دیگر زندگی می‌کنند، جایی میان ابرها. مقامات مختلف مرتب مصاحبه و سخنرانی دارند در مورد چیزهایی که کمتر به‌ما ربط دارد. هرنوع  حرف و سخنی مخالفت سیاسی محسوب می‌شود و هرنوع اظهار نظری ممکن است سیاه نمایی تلقی شود و آن‌وقت است که کار یه جاهایی خواهد کشید که هیچ‌کس راضی نخواهد بود. از ابتدای روز مرتب می‌شنوی که قیمت دلار و سکه بالاتر رفته، تو سکه و دلاری نداری که نگرانش باشی اما حالا دیگرهمه آموخته‌اند که این یعنی سخت‌تر شدن زندگی.  
یکی بر طبل جنگ می‌کوبد و دیگری تکذیب می‌کند. کسانی که دیروز محبوب یودند و با مقدسین مقایسه می‌شدند امروز آماج انواع توهین‌ها و تهمت‌ها شده‌اند. ما نمی‌خواهیم سیاسی باشیم و حرف سیاسی بزنیم ولی نگران هستیم. نگران آینده خود و فرزندانمان.
امروز درخبرها خواندم که زمزمه‌هایی در مورد کوپن و سیستم جیره‌بندی کالاهای اساسی مطرح شده و این درحالی است که بوجود آورندگان این سیستم درگذشته، امروز جزو مغضوبین هستند. هر روز همه از هم می‌پرسند که بالاخره چه خواهد شد؟ و کمتر کسی است که قادر به پیش بینی و پاسخ گویی باشد. وقتی این موج‌های پایان ناپذیر گرانی را می‌بینی و مقایسه می‌کنی با تعداد برج‌های تازه ساخته شده و درحال ساخت در مناطق شمالی شهر و همچنین تعداد پورشه‌ها و بنزها و ده‌ها مارک اتوموبیلی که همگی نو و تازه ودر زیرپای دختران و پسران تازه سال به تفریح و تفرج مشغولند نگران می‌شوی، نگران از این‌که آیا اصولا کسی هست که به این مسایل فکرکند و به‌دنبال راه چاره حتی موقت باشد؟ و بعد درمانده می‌شوی که با چه کسی می‌توانی حرف بزنی و به چه‌کسی می‌توانی تکیه کنی؟ احساس بی‌پناهی و ناامیدی تورا وا می‌دارد که به خودت فکر کنی و تلاش کنی که به هرشکل شده خودت را حفظ کنی و از آسیب‌های در راه برهذر بمانی اما چون امکانی برای محافظت از خودت را نداری و راهی هم به شبکه‌های کسب درآمدهای آنچنانی برایت وجود ندارد کاملا درمانده می‌شوی.

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

امان از دست این وبلاگ‌نویسان بی‌تربیت !


نخست وزیر ویتنام خواستار مجازات سه نویسنده وبلاگ‌های اینترنتی شده که در نوشته های خود از دولت انتقاد کرده اند.
نگوین تن دونگ گفته است این وبلاگ‌ها دروغ‌پراکنی می کنند و دستور داده که کارکنان دولت آنها را نخوانند.
نوشتارها که بدون اسم منتشر شده اند عموما حاوی اطلاعاتی تایید نشده در خصوص جنگ قدرت و همچنین فساد در میان مقامات عالی در ویتنام هستند.
رسانه های رسمی در ویتنام تحت کنترل شدید دولت قرار دارند.

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

باخت تیم ملی فوتبال به لبنان، قاعده، نه استثنا

همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید. تیم ملی فوتبال افتضاح است - حق پخش بازی را نخریده‌ایم و از کانال‌های عربی سرقت می‌کنیم - گوینده تلویزیون دروغ می‌گوید - برای پخش همین بازی دزدی شده نیز عرضه نداریم و تصاویر فطع می‌شود- گوینده تلویزیون باز دروغ می‌گوید - از کارشناس فوتبال به صورت تلفنی کمک می‌گیریم که ضعف پخش را بپوشانیم - کارشناس تلفنی هم دروغ می‌گوید - خرابی زمین بازی را بهانه می‌کنیم، انگار نه انگار که به‌لطف آقایان سال‌هاست که در کشور خودمان بازی‌ها در زمین‌های باتلاقی وکاملا ناهموار انجام می‌شود - تصاویری که با تاخیر پخش می‌شود هم قطع می‌شود، گوینده مفلوک تلویزیون بدون این‌که سرش را بالا بیاورد می‌گوید که باور کنید تصاویر از مبدا قطع شده، احتمالا یادش رفته که اصلا بازی در این زمان تمام شده و از مبدا چیزی نمی‌رسد که قطع بشود - باز از کارشناس تلفنی کمک می‌گیریم که گند کاری‌ها را بپوشانیم - برای این‌که اثبات کنیم  کاملا بی عرضه هستیم  ارتباط تلفنی هم قطع می‌شود - گوینده دیگر رویش نمی‌شود دروغ بگوید - البته احتمالا دستور داشته که بگوید ارتباط تلفنی هم از ((خارج)) قطع شده است - ظاهرا این‌دفعه قرار شده مربی تیم ملی قربانی مدیریت آقایان شود بنا براین مربی تلفنی که قند هم در دلش آب می‌شود همه چیز را در بی لیاقتی او خلاصه می‌کند و با وقاحت تمام می گوید حرف‌های تایید آمیز قبلیش فقط برای بالا بردن روحیه بازیکنان بوده.
فوتبال را که شیره‌اش را مکیدیم و کشتیم- من قول می‌دهم که بعد از آن نوبت والیبال است. حالا و بعد از موفقیت‌های تیم‌های والیبال تمام آقازاده‌ها و مدیران قد و نیم قد بی‌صلاحیت و قارچی به شکل انگل واری به درون خانه والیبال نفوذ خواهند کرد تا همزمان با سوء استفاده های مالی بی حساب و کتاب، برای خودشان آبرو بخرند و مثلا وجود منحوسشان را دلیل موفقیت تیم‌ها جا بزنند. 
آقایان شانس آورده‌اند که بازی‌های رقابتی در سطوح مثلا کارشناسی بین وزارتخانه‌های مشابه در کشورهای مختلف برگزار نمی‌شود تا مردم کوچه و بازار هم متوجه بشوند تفاوت عملکرد ما با دیگران از کجا تا به کجاست. البته این‌ها ثابت کرده‌اند که به شکل باور نکردنی ((پر رو )) تشریف دارند و ادعاهایشان تا آسمان هفتم را پر می‌کند و هر حرف واقعی و خلاف نظرشان را هم فوری (( سیاه نمایی )) قلمداد می‌کنند. 

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

آل احمد در یوتیوب


فکر نمی‌کردم از جلال آل احمد فیلمی وجود داشته باشد، حالا در یو تیوب فیلمی دیدم از یکی از سخنرانی‌های او در دانشگاه تهران. از بین حاضران توانستم سیاوش کسرایی و اسماعیل شاهرودی را شناسایی کنم. اگر تمایل به دیدنش دارید به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.youtube.com/watch?v=pPbT5aDihaU&feature=share

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

پیام استاد شجریان برای زلزله زدگان آذربایجان





آذرآبادگان، آن قلب همیشه تپنده ایران در سرشت گیتی گرفتار شد و فاجعه ای انسانی به بار آمد.
آن عزیزان دیگر به ما بر نمی گردند اما باید به سراغ داغدیدگان بلازده برویم، با آنان همدردی کرده و زندگی آینده شان را دوباره سازی کنیم.

از این دوردست کاری شایان و درخور شأن آن مردم پیشتاز بر جانفشانی های میهنی، در حال حاضر از من برنیامد جز غم و ماتمی که بر دیگر ماتمهایم افزود.

دست خالیِ آن مردمانی را می بوسم که با همت خودیاری به سراغ هموطنان می روند و آنان را تنها نمی گذارند.



بلا دور ، تنتان سالم و دلتان همیشه بی غم باد

محمدرضا شجریان

۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

درباره فیلم ((پرسه در مه))






دومین فیلمی است که از بهرام توکلی دیدم. فیلمی قابل اعتنا و قابل تحسین از سینمای غیر تجاری ایران.
کارگردانی خوب، فیلم‌برداری خوب، بازی های ستودنی بخصوص شهاب حسینی و موسیقی ارزشمندحامد ثابت.
در صورتی که حوصله فیلم‌های ساختارشکن و قصه‌گویی‌های غیر متعارف را داشته باشید، از دیدن این فیلم لذت خواهید برد

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

نشر چشمه لفو امتیاز شد!

هرچه تلاش کردم که در این مورد چیزی بنویسم که هم احساسم را بیان کنم و هم به کسی برنخورد که کار عملا بدتر نشود نتوانستم. بنا براین باید بگویم که:
نشر چشمه لغو امتیاز شد!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

((اینجا بدون من)) فیلمی قابل احترام

این‌که آدم از جریان‌های فرهنگی و هنری روز جابماند همه‌اش بد نیست. یکی از حسن‌هایش لااقل این است که مطالبی را که همه می‌دانند و تاریخ‌شان هم شاید گذشته باشد، آدم می‌تواند خودش به تنهایی دوباره ببیند و کشف کند و لذت ببرد!
امشب توانستم بدون هیچ زمینه قبلی فیلم ((اینجا بدون من)) ساخته بهرام توکلی را ببینم و کیف کنم. بعد که رفتم نقدها را دراینترنت خواندم تازه متوجه شدم که چقدر مورد توجه قرار گرفته است.
اسم این فیلم را هم با افتخاربه فهرست فیلم‌های خوب تاریخ سینمای ایران در فهرست وبلاگ خودم  اضافه کنم. برای کسانی که ندیده‌اند پیشنهاد دیدنش را دارم.